تبلیغات
دست نوشته های یک دانشجو...!
 

فقط گاهی !

نوشته شده توسط :مهدی
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391-07:31 ب.ظ

به نام خداوند یکتا



گاهی لازمه بشکنی تا محکم کنی
گاهی لازمه خراب کنی تا بسازی
گاهی لازمه یه چیزهایی رو پاک کنی تا ببینی
گاهی چشم باز فقط گمراهت می کنه ، باید چشماتو ببندی تا ببینی
گاهی لازمه از دست بدی تا بدونی قدر چیزیو که داشتی
گاهی لازمه ببُری تا برسی
گاهی لازمه فاصله بگیری تا نزدیکتر بشی
گاهی لازمه دست بکشی تا بدست بیاری
گاهی  تمام شیرینی های دنیا نمی تونه از تلخی لحظه ت کم کنه
گاهی لازمه مرگ رو انتخاب کنی تا زنده بمونی
گاهی برد از باخت تلخ تره
گاهی خودت وقتی میبری که بازنده باشی
گاهی یک جمله قد یک کتاب برات معنا دار می شه
گاهی لازمه دلت بشکنه تا خالی شه ... !


-------------
پ.ن : نمیدونم الان لازم بود یا نه اما گاه من ناگاه رسید !


آبستن

نوشته شده توسط :مهدی
چهارشنبه 23 فروردین 1391-11:44 ب.ظ

تو من را رها کردی
من خودم را مست کردم

تو من را از خاطرت پاک کردی
من مست با تو خوابیدم
و هرشب آبستن خیالت می شوم

بی گناه خیال من ، هر روز سقط میشود با جای خالیت ...


دلِ تنگ

نوشته شده توسط :مهدی
سه شنبه 8 فروردین 1391-12:47 ق.ظ

به نام خداوند یکتا



چه گویم ؟ با که گویم ؟ از چه گویم ؟

هوای این دلم تاریک و ابریست ...
سکوتم از نبود حرف ها نیست ... زبان یارای گفتن را ندارد
توانش را گرفته این دل تنگ ... امیدش را بکشته آن دل سنگ ...
ببار ای این دل تنها و خسته ، ببار بر این من بیچاره مسکین

چه گویم ؟ با که گویم ؟ از چه گویم ؟

مگر حرفم در او تاثیر دارد ؟

مگر بانگم به گوشش راه دارد ؟
دو چشمش بسته و گوشش گرفته
با آهنگ غمم او خواب رفته

چه گویم ؟ با که گویم ؟ از چه گویم ؟

دگر این حرف ها گفتنی نیست ...

دلم پیش دلش تنها نشسته ،
ولی افسوس حس این دل دیدنی نیست ...


سال نو مبارک !

نوشته شده توسط :مهدی
پنجشنبه 3 فروردین 1391-11:21 ق.ظ

سه روز از عید گذشته ... سال پیش یه پست روز عید گذاشتم اما امسال نه وقتش بود نه حسش ...
چیز خاصی برا عید ننوشتم ، دیدم زشته خشک و خالی تبریک بگم یه کارت تبریک براتون طراحی کردم .

سال خوبی داشته باشید و عاشق باشید ...


(روی عکس کلیک کنید)


حراج

نوشته شده توسط :مهدی
چهارشنبه 17 اسفند 1390-03:13 ب.ظ

به نام خداوند یکتا


شنیده بودم در محله ی شما حراجی زده اند
همه چی در آن هست ...
صبح امروز بی کار بودم
نه که کاری نباشد ،
من حوصله کاری نداشتم
بیرون زدم ، بی هدف
از محله ی شما رد می شدم ،
سری به حراجی زدم
میخ شدم ! هوشم پرید و دلم رفت ...
دل تو در حراجی بود !
سمتت آمدم ...
گیج ، آهسته آهسته
صحنه ای که می دیدم رو نمیتونستم باور کنم
قیمت دلت اینقدر پایین بود !
چند قدم بیشتر فاصله نداشتم
یکی تو را خرید و رفت ...



شارژر

نوشته شده توسط :مهدی
شنبه 13 اسفند 1390-12:16 ق.ظ

حتما « نوکیا » هم مارو تحریم کرده و شارژرش رو گیر نیاوردی .
فکر کنم باتری گوشیت از اون روز تا حالا تموم شده !


قضاوت

نوشته شده توسط :مهدی
پنجشنبه 11 اسفند 1390-09:06 ب.ظ

به نام خداوند یکتا


باور کردنی نبود ...
پسر حاج عبدالله ! من که نمیتونم باور کنم ...
همش یاد دوران بچگی می افتم ، می خواست دکتر بشه ... اون موقع ها بهش میگفتم اگه دکتر شدی دکتر خوبی باش ، یواش آمپول بزن !
بچه که بودم فکر میکردم دکتری خیلی وارده که خوب آمپول بزنه ، البته از دکترایی که اصلا آمپول نمیزدن بیشتر خوشم میومد !

یاد اون روز ها می افتم ، خوب یادمه می گفت میخوام دکتر که شدم جون همه رو نجات بدم ...
بیچاره حاجی یوسفی ، چقدر به حسین امید داشت ... نمیتونم تصور کنم الان چه حالی داره ...
مامانش که هنوزم سر حرفش هست ، میگه حسین کاری نکرده . حاجی یوسفی همیشه میگه سر بیگناه پای دارم که بره ، بالای دار نمیره ...

در حال خوردن چایی که ریخته بودم تلویزیون رو روشن کردم .
زیر نویسش این بود (( آخرین جلسه محاکمه ی   ح . ی .  ))
داشت مصاحبه ی یکی از حاضرین رو پخش میکرد :
" از دسنگاه قضایی تشکر میکنم که این فرد را به اشد مجازات محکوم کرد تا بقیه عبرت بگیرن "


چاه

نوشته شده توسط :مهدی
پنجشنبه 4 اسفند 1390-10:47 ق.ظ

از گودال چانه ات خارج شدم ،
شانسی ندارم !
در چاه قلبت افتادم ...


درخت

نوشته شده توسط :مهدی
چهارشنبه 3 اسفند 1390-05:42 ب.ظ

به نام خداوند یکتا

 

 

سبز شد و شاد شدیم...

میوه داد و خوردیم...

زیر برگ های خشکش راه رفتیم و ،

دل به هم باختیم .

برف نشست ،

خوابش برد ...

بیدار که شد تو دیگر نبودی ...

سبز شد ،

اما من دیگر شاد نیستم !



سیگار عمر !

نوشته شده توسط :مهدی
جمعه 28 بهمن 1390-09:52 ب.ظ

داری سیگار عمرمو پُک میزنی ...
سرم مدام به لبات نزدیکتر می شه ،
دورش ننداز ، تا ته بکش !


پست چی

نوشته شده توسط :مهدی
چهارشنبه 26 بهمن 1390-11:53 ب.ظ

برای پست چی محل نگران شدم ،
چند ماهی است دیگر نامه هایت را برایم نمی آورد ...


آغوش

نوشته شده توسط :مهدی
جمعه 21 بهمن 1390-08:35 ب.ظ

به نام خداوند یکتا


دلبر من ، نگار من ، در بَر من چو میرسی

آی و بگیر دست من

زود بُکش عقل من ...

سینه ی من تو شرحه کن !

قصه ی عشق بازگو ، وصف فراق قصه کن ...

روح و تنت به من بده ، از تن من بگیر روح ...

بر لب من سوار شو ...

موج بزن زِِ موی خود...

تاب بگیر زِ قلب من ، از خم تابِ زلف خود ...

نیزه ی آن نگاه تو ، خوب نشست به قلب من ...

دستِ تو مرحمِ دلم ، زود برس به داد من !

در بر تو که باشم فکر فرار میکند ، هوش بَرد از این سرم عشوه ی خنده های تو ...

هر نفس از هوای تو بوی بهشت می دهد ،

این نفست زِ من نگیر ، ای همه ی حوای من ...



ردپا

نوشته شده توسط :مهدی
پنجشنبه 20 بهمن 1390-12:49 ق.ظ

برف بود و چراغ بود و ردپا ! فقط ، جای تو خالی بود ...


آفتاب پرست !

نوشته شده توسط :مهدی
چهارشنبه 12 بهمن 1390-10:17 ق.ظ

پوست صورتم مثل آفتاب پرست شده ...
تا قرمزی لباتو میبینه فوری سرخ میشه ...


امتحان

نوشته شده توسط :مهدی
پنجشنبه 6 بهمن 1390-12:06 ق.ظ


لعنتی ... اینم که بلد نیستم ! 1 ، 2 ، 4 ... 4.5 !  2 نمره هم از میان ترم داشتم ، پاس میشه !؟
خدایا خودت یه امدادی برسون !

" یک ربع بیشتر از وقتتون نمونده "

بدبخت شدم !
لامصب وا کن او دستتو بزار بخونم جواب 2تا سوالو ...
اِ اِ اِ .... [ با دهن نیمه بسته و صدای ضعیف ] : بشین ! کجا میری ؟ نرو هیچی ننوشتم ...

عجب نامردیه ! پا شد رفت !

انگار فقط تو موندی ! حواسم بهت هست ! از اول امتحان که دیدی شمارت بغل دست منه مدام زیر چشمی نگام میکنی ...
منتظری ازت تقلب بخوام !
اول امتحان که دیدمت تو دلم گفتم محاله باهات یه کلمه هم حرف بزنم ، نه سوالی میگیرم نه میرسونم !
اما حالا ... فکر کنم مجبورم !
از طرفی نمیتونم غرورم رو زیر پا بزارم ...
از طرفی هم آخه !
2 ، 4 ، 4.5 .... اگه اینم نمرشو بده 5.25 ، با 2 میشه 7.25 ! پاس میکنه یعنی ؟

لعنتی انگار مجبورم ...
آروم با پام یه اشاره به صندلیش کردم ، فوری نگاشو  چرخوند سمتم !
اومدم دهنمو باز کنم ،

    " وقت تمومه برگه ها بالا "   ... !




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox